محمود از تو می گویم
دلیلی نمی بینم که از دکتر محمود احمدی نژاد و تیمش تشکر نکنم
تمام لحظات این روزها در حال تشکر کردن بودم و با بقیه بحث می کردم که چرا انقدر عصبانی هستید. محمود رو عشقه!
و این احساس من دیروز به اوج خودش رسید وقتی که جمعیت ملیونی ما در آرومترین حالت ممکن از امام حسین تا آزادی رو فرش کرد.
وقتی که با مادرم پونصد متری خیابون آزادی انبوه جمعیت رو دیدیم و ذوق کردیم.
وقتی که دختر چادری با لبخند به دوستش می گفت: فکر نمی کردم ما انقدر زیادیم.
وقتی که دوست قدیمی پدرم بعد از سلام و احوال پرسی با هیجان گفت: انگار همه تازه هم دیگه رو پیدا کردن.
همه این ها رو مدیون تو هستیم محمود جان! تو و پروفسور مولانای عزیز و بقیه. واقعن نمی دونم چطور این کار رو کردید ولی گل کاشتید.
سال ها بود که دلمون لک زده بود برای یه جو اتحاد، یه کم معاشرت جمعی. نه که نبود توی این سالها، هنوز انقدر هم بی انصاف نیستیم دکتر. بود ولی انگار برای ما نبود. دیروز برای اولین بار خودم رو در دریای عظیمی دیدم که خود دریا هم مثل من، مثل تک تک قطرات این دریا و مثل تو و دوستای خوبت از ذوق و شگفتی این عظمت حیرت کرده بود. و این حیرت می ارزید به همه چیزایی که توی این سال ها نداشتیم.
حیرت ادامه داشت و بیشتر و بیشتر شد، تا وقتی که اون بسیجی مخلص گلوله های تفنگش رو با هیجان زیاد به سمت ما خالی کرد و چهار نفری که کنار من بودن با فریاد زمین افتادن. جدن اعتراف می کنم که همون موقع هم شگفت زده شدیم همگی منتها مشگل این بود که همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، به خصوص اون لحظه ای که گلوله برادر بسیجی شقیقه هام رو می شکافت، در یک آن به نظرم اومد نکنه بیخودی داشتم ازت تشکر می کردم. نه اینکه اون حیرت جمعی ما توی راهپیمایی رو انکار کنم ها، نه! فقط به نظرم رسید نکنه تو ارزشش رو نداشتی؟ نه اون تشکرها و نه اون نفرین ها.
خوبیش اینه که الان کاملن مطمئن شدم که تو ارزش هیچی رو نداشتی دکتر
Add comment 17 ژوئن, 2009
آغامحمدخان، ژوکری قدرتمند
- شکار روباه
خیلی موقع ها پیش اومده در این سال ها که بر خلاف پیش داوری های مرسوم، با آثاری مواجه شدم که انتظارش رو نداشتم.
این اتفاق در مورد تئاتر چندین بار تکرار شده و تجربه دیدن شکار روباه یکی از آخریاشه.

تجربه متفاوتیه و مثل بقیه کارهای رفیعی، پر از نکته، طنز های تلخ و البته کشش نمایشیه. در ضمن شخصیت پردازیش واقعن عالیه.
بازی سیامک صفری در نقش آغا محمد خان یکی از قدرتمند ترین تیپ – شخصیت های تئاتری ای که تا حالا دیدم رو خلق کرده و طراحی لباس بسیار عجیب اش، میمیک و گریم فوق العاده اش و صدا سازی بسیار خوبی که کرده این مساله رو به خوبی تشدید کرده. قلو نیست اگر بگم قدرتمندی این کاراکترمنفی چیزی کم از ژوکر هیث لجر نداشت.

البته نمی تونم از بازی خیلی خوب سهیلا رضوی هم بگذرم و همینطور ستاره اسکندری که می تونست برای لحظاتی خاطره بد سریال های تلویزونی رو از ذهن آدم دور کنه. بطور کلی که بازی همه بازیگر ها واقعن خوب بود.

اما یکی دیگه از نقاط قوت کار طراحی صحنه فوق العاده ی این نمایش هست. یک صحنه مینیمال با کیفیت اجرای خوب و بی عیب که در عین رعایت نکات زیبایی شناسی خوب، بسیار کاربردی طراحی شده.

چیزی که خیلی جالب بود تلاش کارگردان در جدا شدن کار از یک نمایش تاریخیه و این کار رو به خوبی انجام داده.
طراحی صحنه، لباس ها و حتا گویش بازیگران (که گویش امروزی بود) مانعی می شن از اتصال مستقیم نمایشی که می بینیم به روایت اصلی و تاریخی اش. و این برای کسی مثل من که تاریخ خون نیستم فرصت خیلی خوبی برای فهم روایت ایجاد می کرد.

خلاصه که برید ببینید تا تموم نشده، به تجربه اش می ارزه
1 comment 12 مارس, 2009
ما و دنیا
1.
اوباما دیروزسوگند یاد کرد. دنیا او را می دید و با شوق اتفاقات را دنبال می کرد و” دنیــــا” یعنی چیزی بیشتر از توهم ما از “چندنفر خارجی”. دنیایی به او امید بسته، دنیایی غیر از “حماس ” و”حزب الله همیشه پیروز” و”ما”. “ما”یی که دنیایمان خیلی کوچک است، جهان از دید “ما” واژه ای دم دستی و معمولی است. کره زمین در ایدولوژی “ما” از طالبی 2 سانتیمتر بزرگتر است و اهمیت مردم آن از دانه های سماق توی چلوکباب نایب کمتر. ءما سال هاست در جزیره ی مان ایستاده ایم و برای عده ای دیگرنه تنها آرزوی مرگ می کنیم، جایزه هم تعیین می کنیم. و این جزیره موهوم مدت هاست که از تمام آن طالبی و سماق ها طرد شده و ما به روی خودمان هم نمی آوریم. چون ما درس ایستادگی آموخته ایم، ما زیر بار هیچ ظلمی نمی رویم، ما به زور هم که شده نمی گذاریم کسی زیر بار ظلم برود، حتا اگربدنش با خمپاره 40 تکه شود. ما به همراه حماس و حزب الله عمیقن خوشحالیم که “مقاومت” غـــزه “پیروز” شده، ما روی جنازه 1200 نفر انسان لبخند پیروزی می زنیم، پیام تبریک تلفنی می فرستیم و از این “پیروزی” خدا را شاکریم.
2.
چه اهمیت دارد که فردی سیاهپوست در آن ملک شیطان به ریاست جمهوری رسیده، این هم یک بازی است و برای خوشحال کردن احمق هاست. ما با شعورتر از آن هستیم که فریب بخوریم. ما دست های پشت پرده را به وضوح می بینیم. ما به چیزهای مهمتری فکر می کنیم، به رهایی ملت ها از زیر استعمار… به کاسه های زیر نیم کاسه!
و بر حسب اتفاق حتا، به این فکر نمی کنیم که دنیا با چه سرعتی تغییر می کند، دنیا جور دیگر می شود. دنیا اگر زمانی اشتباه می کند، پای آن اشتباه می ایستد، هزینه می دهد و از تکرار اشتباه جلوگیری می کند، این ظرفیت دنیا است. “مــــا” کجای این دنیا ایستاده ایم؟الان فردی به نمایندگی ملتی انتخاب شده که به گفته خودش، در زمان پدر او، هم نژادانش حق غذا خوردن در یک رستوران آمریکایی را نداشته است. فردی از زیر بار “ظلمی” رسته است، نژادی از زیر بار ظلم بیرون آمده است. سهم و فهم ما از این اتفاق چقدر است؟ اتفاقی که سال هاست آرزوی آنرا به رخ همگان می کشیم.
امروز (یکروز بعد از مراسم تحلیف اوباما) در اخبار جزیره ما حتا گوشه ای از این “اتفاق” را نشان نمی دهند، تا نکند خدای ناکرده، گوش شیطان بزرگ ناشنوا، یکنفر در گوشه ای به اندک حس مشترکی با دنیای پیرامون دست یابد. اگر هم خبری هست آکنده از تمسخر، دروغ و توهم توطئه است.
3.
اوباما وعده تغییر داده است. در سخنرانی 20 دقیقه ای اش صحبت از دوستی کرد و اتحاد. مردمش را فراخواند به کاری سخت برای رویارویی با مشکلات و مردم دنیا را به دوستی دعوت کرد. و ما هنوز بر جوی خونی که از غزه جاری است ایستاده ایم، شعار می دهیم و لبخند می زنیم.
2 comments 21 ژانویه, 2009
رنگ ها
غبار هيچگاه فرو نمي نشيند،
گويي لايه اي خاكستري بر همه چيز نشسته است.
از غبار كه رد مي شوي
داستان ديگري است،
از ماشين ها،
ساختمان ها
و آدم هاي خاكستري.
چيزي كم است،
در هر خيابان،
هر پنجره،
هرنگاه.
رنگ ها كه پاشيده مي شوند،
خاكستري ها معنا مي گيرند و آدم ها هم،
و روياها هم.
حضور رنگ ها آغاز تغيير است،
كه تكثير مي شود و شادي مي آفريند.
شاد زيستن، صلح را به ارمغان مي آورد.
حتي براي چند لحظه گذرا.
Add comment 15 ژانویه, 2009
اژدها
تو اینجایی،
با آرامشی که در آن آرمیده ای.
حس ها را،
هر لحظه می شماریم،
یک به یک،
گفتگوها کلمه ای.
…و این اژدهای درون توست در پرواز،
بتاب و رژه ی تاریکی را در هم کوب.
اژدهای من، اژدهای من… پرواز: تو را سزاست.
اوج بی ما در افلاک پاره ابری بی هدف، تنها، بی ماست.
پرواز کن و اوج را با معنای ما در هم آمیز…
در هم آمیز.
2 comments 17 نوامبر, 2006
اميد، وار و چند لحظه از امروز
بی خود، بی نگاهی
بی تو، بی چراغی
ما نيستيم، بی حضوری
بی + بی + بی …
آيينه ها به سراغ رخوت خود نرفته اند!
و بي، معنای عاشقانه با تو بودن من است
آنگاه که رسيدنت با طراوت هر لحظه دمادم است.
:>
4 comments 22 ژوئن, 2006
اثلنش هم، گياه را بنمای… سبز/آرام.
از نور متمايل شده ام
از ماه مترادف شده ام
از کوه متصاعد شده ام
از مرگ متناقض شده ام
از تو (حتا از دور)
متساوی ، يکسان، همگون
بالا، بی خود، دريا
شده ام.
:>
1 comment 8 ژانویه, 2006
دم در خليج، عصر، با هويج و خاطره ی آنی
صدای sms اومد، دستم رو بردم موز رو برداشتم، هر کار می کردم send نمی شد.
نمی دونم آنتن داشت ها… خوب شد قبل از اینکه کاملن له بشه رفت.
مردمک چشمم بد جور می سوخت، یه تیزی بدی به خوردش رفته بود.
دیگه امیدی به برگشتن پلیس های تو جاده هم نداشتم.. داشتم هم دیگه فایده ای نداشت،
یه پلیس دو بعدی رو چی کارش می شد کرد، تازه نباید هم بفهمن وگرنه حتمن خیلی ناراحت می شن.
خوبه که هنوز نمی دونن.. می دونستن می شدن مثل من. (؟)
هوا سنگین می شد کم کم… یادم نمونده که ماه رمضون داشت می رفت یا می اومد.
غلظت خونم انقدر زیاد بود که دریچه آوورتم رو نبنده.. خوب شده بود تازگی ها، بسته نمی شد
ولی باز هم نمی شد. اینطوری بهتره خب. آدم دیگه تکلیفش رو می دونه.
زردی های هالووین که تموم شن کار خاصی ندارم، پایه ات ام همه جوره…
مخصوصن که انگشتام هم تازگی ها جوونه زدن، نمی دونی چقدر دوستشون دارم.
صب به صب با صدای خنده شون پا می شم، دوباره می شینم،…؛ می خوابم اصلن.
:>
1 comment 2 دسامبر, 2005
…؟residim o residim…
کوچک شده ام
کودک شده ام
جز تو هیچ نمی خواهم… .
می دانم!
کودک شده ام
کوچک شده ام.
3 comments 29 نوامبر, 2005
