بی رایت بک: غزلی در سال هزار و سیصد و نود شمسی

BRB
معشوق نازک من آن دلبر مجازی
هر لحظه می کشاند پیج مرا به نازی
آن مشک بوی جادو، در رخ کتاب و یاهو
با دیگران صدا کرد با من مسیج بازی
با فونت کج سراسر، تکست است تا به آخر
من بولد می نویسم هنگام عشق بازی
زان سو اینوایت بادو، زین سو سالاد کاهو
آن دست می نویسد، این دست خود نوازی
من می نویسم عاشق، ریپلای کند که می تو
من گویمش که محزون، گوید آخی نازی
وب کم برای یک دم روشن نمی کند او
من تشنه جمالش، این است رمز بازی
░░░░░░░░░░
داونلود آهنگ
░░░░░░░
عالیه این آهنگ. هم شعرش هم موزیکش . در عین حال ترکیب شون هم خیلی خوب شده.
متاسفانه هیچ اطلاعی از سازنده هاش نتونستم پیدا کنم، جز اینها که در خود فایل گذاشته شده:
KCRA/Behrang/Monie/Ramin/Alen
Artist: MA.IN
ممنون می شم اگه کسی سازندههای این آهنگ رو می شناسه، به منم اطلاع بده
برای شوق صدایش
به صدای مادر جوان گوش می دهم که با ذوق داستان می خواند برای کودکش. دارد صدایش را با ضبط صوت فیلیپس ۳۳۰۲ ثبت می کند. میکروفون را گذاشته سمت راست و ضبط کهنه دیگری را سمت چپ. که موسیقی پخش کند در فواصل داستان، تا پر کند جاهای خالی را، سکوت ها را.
مادر جوان معلم است. خوب می داند که جای هر چیز کجاست. سررشتهای از کار ضبط کاست قصه ندارد ولی شم معلمی و مادرانه را ترکیب می کند و ذوقی می آفریند برای ثبت روایت یک کتاب.
کتاب کودکانه کوچکی که به تازگی و برای بار دوم ممنوع شده است از انتشار. ماهیخوار هیچگاه این ماهی سیاه کوچک را آسوده نمی گذارد.
و قرار بود انگار، که ضبط کهنه ثبت کند قصه مادر جوان را برای کودکش. که سی سال دیرتر، و جایی دورتر، از میان خش خش ها و صداهای درهم تنیده، کودک بازیابد مادر را و آن شوق یگانه مادرانه را.
چشم در چشم.
چشم می بندم.
دست در دستم می گذارد…
به یادم می آورد روز رستگاری را.
آن بعدازظهر بیست و پنجم که آسمان غریب بود و بر خیابان های ساکت شهر رودخانهای جاری بود.
و هزاران «ماهی سرخ کوچولو» بی خواب از همه شب بیداریها، چشم در چشم ماهیخوار، دریا را معنی می کردند.
به یادم می آورد که شبهای بسیاری مادران این سرزمین همپای کودکان تا صبح به فکر دریا بودهاند.
که صلح را آموزگار بودهاند به سرمشقِ مدارا و راز زیستن را به آب دیده و درد درون سیقل دادهاند، تا خاک پر شود از بذر امید.
و باز چشم در چشم.
چشم باز می کنم.
دست بر سرم می کشد
به یادش می آورم رخداد را و برق نگاهش را به آن تنهای در هم تنیده.
به یادش می آورم چه شد که به آنی، رنج رنگ باخت.
چه شد که به رود پیوستیم
چه شد که گریستیم
چه شد که خندیدیم
ضبط کهنه خوب از عهده کار بر آمد. پلی زد میان دو لحظه شادمانی ات.
گیرم به تاخیری ۳۰ ساله. گیرم که در این میان درد، می گرفت فروغ را از چشمانت.
گیرم که دستانم دور است از لمس دستان تو…
باکی نیست! که ماهیهای کوچک هنوز بیدارند و به فکر دریا.
مشقِ مدارا می کنند و در دل راز مانایی می پرورند.
بذرهای امید را با یاد تو می کاریم و شب های سرد را به مهربانی صدای ضبطهای کهنه به چله می نشینیم.
دیدارمان به لمس اولین جوانههای بهار.
پ.ن. دو لینک زیر بخش اول و دوم فایل صوتی داستان «ماهی سیاه کوچولو«ی صمد بهرنگی است،
که مادرم آنرا در سال ۵۹ روی نوار کاست اجرا و ضبط کرده است.
بخش اول
http://soundcloud.com/samadkhatibi/maahi-siaah-e-kuchulu
بخش دوم
برای تویی که نامت را نمیدانیم
دلم می خواهد بالی شوم…
دلم می خواهد نردبانی شوم
دلم می خواهد دیواری شوم، رو به ویرانی
زندانبانی شوم بدون وجدان کاری
جلادی شوم کاغذی…
تاریکی ای شوم رو به تباهی
دلم می خواهد …
آن شوم که دل تو را در آن نمور بسته مرحمی باشد
صبح که چشم باز کردم، دو ساعت و نیم پیش ترش عاشورایی بر پا بود در مرز پرگهر.
خشم و خشونت بود پیکسل هایی که مخابره می شد به دشواری، و ذخیره می کردمشان به درد و نفرین دل و با دشنامی بر لب.
روز به خیرگی گذشت بر صفحه تختی که انعکاسی نبود از آنچه مردم زیبای سرزمینم در دل پرورده اند، به قرن ها.
مردمی که خرد جمعی شان جهان را شگفت زده کرده بود از آن نمایش عظیم سکوت.
اتحاد آرام شان به سخره گرفت کودتای حقیری را که ناتوان بود از درک منزلت آن شور و شعور که چه بلند بود «نعره های سکوت».
بدن یکپارچه ای که بیدار و آگاه چشم در چشم وقیح قساوت دوخت و تنها سلاحش لبخند بود و انگشتانی به نشانه دانایی، رقصان در آسمان.
…مجالی بده ای پیکسل خون آلود که روایت گر خشمی. مجالم بده تا باز یابم ریشه ها را.
مجالم بده تا از میان عاشورای خونین سرزمینم بدن پاره پاره عشق را جستجو کنم.
مجالم بده تا تیرهای باریده بر تن زخمی این کربلا را بیرون آورم.
به دنبال جوانه های سبز امید آمده ام در این دشت دود گرفته تا باز یابم گوهر اتحاد بدن یکپارچه را
که مرحمی باشد بر این درد جانکاه وطن.
خصم بر ما خندید، بر این از هم گسیختگی بدن یکپارچه.
یزید میدان را به خشم و خشونت آذین بست تا دستمان به سنگ گرفتار شود و چشممان به خون آلوده،
آتش در نهادمان شعله ور گردد تا نظاره کند سوختن خرمن صلح را… زهی عبث که می کارد و پوچی مداومی که می درود.
غافل است، چونان همیشه،
که بدن پاسدار نهال مداراست، که بدن بیدار است
کام تلخ این روز سیاه را به شیرینی بازیابی اندامش خواهد زدود
که پالایش درد را زیسته است،
هم او که نغمه سبز دوستی را سروده است.
… و بدن بیدار است
فردا شانزده آذر است
به عظمت یک ملت فکر می کنم و از آرامش بی کرانش خواب را به چشمانم راه می دهم.
مردم زیبای شهرم، خواب آرام تان پر از رویاهای رنگی
صمد
ساعت ۵:۳۰ دقیقه ۱۶ آذر
برای مسعود بهنود و تمام شکیبایی اش
نزدیک به ۳۰ سالی است که زندگی کرده ام و حداقل دو سوم این سال ها با نوشته ها، صدا و تصویر مسعود بهنود گره خورده است.
بارها از این همه مماشات که می کند با دنیا متعجب و حتا برافروخته شده ام.
او که خود هدفی بوده است برای برداشته شدن از سر راه اتوبوس قدرت، به مصالحه جویانه ترین شیوه ممکن می نویسد و نقد می کند همان اتوبوس را.
تا می توانسته صلح و تعادل را ترویج گر بوده و از تند روی ها و صفر و صد دیدن ها بر حذر داشته. او که به صداقت نوشته هایش آشناترین است با فرهنگ این بوم. تاریخ معاصر ما را ثبت کرده و در همواره ی این سال ها کوشیده آینه ای باشد در برابر ما و همه این مُلک.
آموخته ام از او که نباید درشتی کرد، باید تا بی نهایت دنیا صبور بود و باید همه حرف ها را شنید و دم نزد از ظلمی که چشم در چشمت می دوزد به وقاحت.
آموزگارم بوده در روزهای تندباد، روزهایی که با دوم خرداد و جوانی و زندگی نسل من پیوند دارد و با قتل و زنجیر و زندان و ترور هم.
لبخند زده همیشه ی گذار این گذرگاه را و به لبخند ترغیب کرده است همگان را.
و ببینید که در این روزها، این روزهای اتحاد ما، این روزهای اتحاد زیر فشار، این روزهای ملتهب ، به چه نرمی سخن می گوید و از دشمنی که همه را تهدید می کند موجودی می سازد قابل مذاکره، که شاید کمی رام کند خوی درنده ی این جانوران را، تا پلی بسازد میان آنچه که نباید باشد و فردایی که امید به آمدنش هست، که امکان انتخاب و مصالحه را افزون کند. سرشتش این گونه است این معلم مهربان. می سازد به جای ویرانگری.
و بخوانید تندترین کلام ها را در پای نوشته هایش.
بخوانید بی حیا ترین نظر پراکنی های عبث ترین انسان های هم زبان را.
و باز هیچ نمی گوید این مرد! تنها چیزی که از او می شنوی سکوت است و کلیک تاییدی که بر انتشار همه کامنت ها می زند.
شگفتا از بی شعوری این جماعت که مجدانه می تازند کماکان.
صبر او را به سخره می گیرند و کنایه های الکن شان را نثار عمق کلامش می کنند، بی پروا.
و خوب می دانند که این میدان را خواهند داشت برای تخلیه فاضلاب روح های بیمارشان، به این رویه خو گرفته اند گویی.
دانشِ تاریخِ یک محقق را می کوبند و دانشِ نداشته ی آغشته به تحلیل های سطحی و ابلهانه ی خود را به سویش شلیک می کنند.
و من حیرت می کنم از این همه انسانیتی که به خرج می دهد مسعود بهنود و در پسِ این شگفتی توأم با عصبیتم می دانم که هدفی دارد از این همه تسامح.
انسان سازی می کند انگار در همین فضای پر آشوب. و امید دارد با این میدانی که می دهد به جولان این جاهلان، در امتداد زمان وادار می شوند به صبر و یک لحظه فکر. به تحمل و انسان بودن.
چرا که ناگفته تعداد کم شمارشان، نشان از انزوای این قوم دارد و در نهایتی از زمان ناچارند برای بقای خودشان هم که شده گفتگو را آغاز کنند با دنیایی که قهرو کینه اش را جذب و منتشر کرده اند یک عمر.
ناتوانی شان در گفتگو و بحث را آینه وار در دیدشان می آورد تا درمان شوند این روح های سیاه پر از خلاءِ انزوا و بیاموزند همزیستی با مردم را. اتحاد را تجربه کنند و خردورزی را از نزدیک لمس کنند.
و خطا نمی رود مسعود بهنود در این مسیر، که با تعادلی که در روحش موج می زند، گوناگونی رنگ ها را می شناسد و می شناساند.
بدان
می رقصند
می خوانند
می خندند
بر گور هم نوعان تو
همان ها که در ربودن گوی سبقت قساوت،
از چلاندن هیچ جانی خم به ابروهای همایونی نیاوردند
خورد شدن استخوانی به فکر نبردشان
و مبهوت تلو تلو خوردن هیچ تنی در باد نگشتند
و حالا کسی حتا یادشان هم نمی افتد
ای حرام ترین نطفه
ما نیز چنین کردیم
و خواندیم با زبانی که نمی شناختیمش
و تنها درک مشترک مان «تحقیر اسلحه» بود
خشم در پاهایمان
دست ها در هوا
و روزی را منتظر بمان
که پایکوبی مان را ببینی
بر گورت
ای مضحک ترین ضحاک
که یادمان هم نخواهی آمد
دستان کوتاه ات، نارسا تر از همیشه خواهند بود
آن روزهایی که دیگر نیستی
و ما نیز همراه با تو انتظار می کشیم
روز رقصیدن را
روز خواندن و خندیدن را
و تا آن روزهای روشن
شعله امید نگاهبان ماست
که تاریخ از آن ماست
و ما بی شماریم
محمود از تو می گویم
دلیلی نمی بینم که از دکتر محمود احمدی نژاد و تیمش تشکر نکنم
تمام لحظات این روزها در حال تشکر کردن بودم و با بقیه بحث می کردم که چرا انقدر عصبانی هستید. محمود رو عشقه!
و این احساس من دیروز به اوج خودش رسید وقتی که جمعیت ملیونی ما در آرومترین حالت ممکن از امام حسین تا آزادی رو فرش کرد.
وقتی که با مادرم پونصد متری خیابون آزادی انبوه جمعیت رو دیدیم و ذوق کردیم.
وقتی که دختر چادری با لبخند به دوستش می گفت: فکر نمی کردم ما انقدر زیادیم.
وقتی که دوست قدیمی پدرم بعد از سلام و احوال پرسی با هیجان گفت: انگار همه تازه هم دیگه رو پیدا کردن.
همه این ها رو مدیون تو هستیم محمود جان! تو و پروفسور مولانای عزیز و بقیه. واقعن نمی دونم چطور این کار رو کردید ولی گل کاشتید.
سال ها بود که دلمون لک زده بود برای یه جو اتحاد، یه کم معاشرت جمعی. نه که نبود توی این سالها، هنوز انقدر هم بی انصاف نیستیم دکتر. بود ولی انگار برای ما نبود. دیروز برای اولین بار خودم رو در دریای عظیمی دیدم که خود دریا هم مثل من، مثل تک تک قطرات این دریا و مثل تو و دوستای خوبت از ذوق و شگفتی این عظمت حیرت کرده بود. و این حیرت می ارزید به همه چیزایی که توی این سال ها نداشتیم.
حیرت ادامه داشت و بیشتر و بیشتر شد، تا وقتی که اون بسیجی مخلص گلوله های تفنگش رو با هیجان زیاد به سمت ما خالی کرد و چهار نفری که کنار من بودن با فریاد زمین افتادن. جدن اعتراف می کنم که همون موقع هم شگفت زده شدیم همگی منتها مشگل این بود که همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، به خصوص اون لحظه ای که گلوله برادر بسیجی شقیقه هام رو می شکافت، در یک آن به نظرم اومد نکنه بیخودی داشتم ازت تشکر می کردم. نه اینکه اون حیرت جمعی ما توی راهپیمایی رو انکار کنم ها، نه! فقط به نظرم رسید نکنه تو ارزشش رو نداشتی؟ نه اون تشکرها و نه اون نفرین ها.
خوبیش اینه که الان کاملن مطمئن شدم که تو ارزش هیچی رو نداشتی دکتر
آغامحمدخان، ژوکری قدرتمند
- شکار روباه
خیلی موقع ها پیش اومده در این سال ها که بر خلاف پیش داوری های مرسوم، با آثاری مواجه شدم که انتظارش رو نداشتم.
این اتفاق در مورد تئاتر چندین بار تکرار شده و تجربه دیدن شکار روباه یکی از آخریاشه.

تجربه متفاوتیه و مثل بقیه کارهای رفیعی، پر از نکته، طنز های تلخ و البته کشش نمایشیه. در ضمن شخصیت پردازیش واقعن عالیه.
بازی سیامک صفری در نقش آغا محمد خان یکی از قدرتمند ترین تیپ – شخصیت های تئاتری ای که تا حالا دیدم رو خلق کرده و طراحی لباس بسیار عجیب اش، میمیک و گریم فوق العاده اش و صدا سازی بسیار خوبی که کرده این مساله رو به خوبی تشدید کرده. قلو نیست اگر بگم قدرتمندی این کاراکترمنفی چیزی کم از ژوکر هیث لجر نداشت.

البته نمی تونم از بازی خیلی خوب سهیلا رضوی هم بگذرم و همینطور ستاره اسکندری که می تونست برای لحظاتی خاطره بد سریال های تلویزونی رو از ذهن آدم دور کنه. بطور کلی که بازی همه بازیگر ها واقعن خوب بود.

اما یکی دیگه از نقاط قوت کار طراحی صحنه فوق العاده ی این نمایش هست. یک صحنه مینیمال با کیفیت اجرای خوب و بی عیب که در عین رعایت نکات زیبایی شناسی خوب، بسیار کاربردی طراحی شده.

چیزی که خیلی جالب بود تلاش کارگردان در جدا شدن کار از یک نمایش تاریخیه و این کار رو به خوبی انجام داده.
طراحی صحنه، لباس ها و حتا گویش بازیگران (که گویش امروزی بود) مانعی می شن از اتصال مستقیم نمایشی که می بینیم به روایت اصلی و تاریخی اش. و این برای کسی مثل من که تاریخ خون نیستم فرصت خیلی خوبی برای فهم روایت ایجاد می کرد.

خلاصه که برید ببینید تا تموم نشده، به تجربه اش می ارزه





