صبح که چشم باز کردم، دو ساعت و نیم پیش ترش عاشورایی بر پا بود در مرز پرگهر.
خشم و خشونت بود پیکسل هایی که مخابره می شد به دشواری، و ذخیره می کردمشان به درد و نفرین دل و با دشنامی بر لب.
روز به خیرگی گذشت بر صفحه تختی که انعکاسی نبود از آنچه مردم زیبای سرزمینم در دل پرورده اند، به قرن ها.
مردمی که خرد جمعی شان جهان را شگفت زده کرده بود از آن نمایش عظیم سکوت.
اتحاد آرام شان به سخره گرفت کودتای حقیری را که ناتوان بود از درک منزلت آن شور و شعور که چه بلند بود «نعره های سکوت».
بدن یکپارچه ای که بیدار و آگاه چشم در چشم وقیح قساوت دوخت و تنها سلاحش لبخند بود و انگشتانی به نشانه دانایی، رقصان در آسمان.
…مجالی بده ای پیکسل خون آلود که روایت گر خشمی. مجالم بده تا باز یابم ریشه ها را.
مجالم بده تا از میان عاشورای خونین سرزمینم بدن پاره پاره عشق را جستجو کنم.
مجالم بده تا تیرهای باریده بر تن زخمی این کربلا را بیرون آورم.
به دنبال جوانه های سبز امید آمده ام در این دشت دود گرفته تا باز یابم گوهر اتحاد بدن یکپارچه را
که مرحمی باشد بر این درد جانکاه وطن.
خصم بر ما خندید، بر این از هم گسیختگی بدن یکپارچه.
یزید میدان را به خشم و خشونت آذین بست تا دستمان به سنگ گرفتار شود و چشممان به خون آلوده،
آتش در نهادمان شعله ور گردد تا نظاره کند سوختن خرمن صلح را… زهی عبث که می کارد و پوچی مداومی که می درود.
غافل است، چونان همیشه،
که بدن پاسدار نهال مداراست، که بدن بیدار است
کام تلخ این روز سیاه را به شیرینی بازیابی اندامش خواهد زدود
که پالایش درد را زیسته است،
هم او که نغمه سبز دوستی را سروده است.
… و بدن بیدار است
Add comment 28 دسامبر, 2009
فردا شانزده آذر است
به عظمت یک ملت فکر می کنم و از آرامش بی کرانش خواب را به چشمانم راه می دهم.
مردم زیبای شهرم، خواب آرام تان پر از رویاهای رنگی
صمد
ساعت ۵:۳۰ دقیقه ۱۶ آذر
Add comment 7 دسامبر, 2009
برای مسعود بهنود و تمام شکیبایی اش
نزدیک به ۳۰ سالی است که زندگی کرده ام و حداقل دو سوم این سال ها با نوشته ها، صدا و تصویر مسعود بهنود گره خورده است.
بارها از این همه مماشات که می کند با دنیا متعجب و حتا برافروخته شده ام.
او که خود هدفی بوده است برای برداشته شدن از سر راه اتوبوس قدرت، به مصالحه جویانه ترین شیوه ممکن می نویسد و نقد می کند همان اتوبوس را.
تا می توانسته صلح و تعادل را ترویج گر بوده و از تند روی ها و صفر و صد دیدن ها بر حذر داشته. او که به صداقت نوشته هایش آشناترین است با فرهنگ این بوم. تاریخ معاصر ما را ثبت کرده و در همواره ی این سال ها کوشیده آینه ای باشد در برابر ما و همه این مُلک.
آموخته ام از او که نباید درشتی کرد، باید تا بی نهایت دنیا صبور بود و باید همه حرف ها را شنید و دم نزد از ظلمی که چشم در چشمت می دوزد به وقاحت.
آموزگارم بوده در روزهای تندباد، روزهایی که با دوم خرداد و جوانی و زندگی نسل من پیوند دارد و با قتل و زنجیر و زندان و ترور هم.
لبخند زده همیشه ی گذار این گذرگاه را و به لبخند ترغیب کرده است همگان را.
و ببینید که در این روزها، این روزهای اتحاد ما، این روزهای اتحاد زیر فشار، این روزهای ملتهب ، به چه نرمی سخن می گوید و از دشمنی که همه را تهدید می کند موجودی می سازد قابل مذاکره، که شاید کمی رام کند خوی درنده ی این جانوران را، تا پلی بسازد میان آنچه که نباید باشد و فردایی که امید به آمدنش هست، که امکان انتخاب و مصالحه را افزون کند. سرشتش این گونه است این معلم مهربان. می سازد به جای ویرانگری.
و بخوانید تندترین کلام ها را در پای نوشته هایش.
بخوانید بی حیا ترین نظر پراکنی های عبث ترین انسان های هم زبان را.
و باز هیچ نمی گوید این مرد! تنها چیزی که از او می شنوی سکوت است و کلیک تاییدی که بر انتشار همه کامنت ها می زند.
شگفتا از بی شعوری این جماعت که مجدانه می تازند کماکان.
صبر او را به سخره می گیرند و کنایه های الکن شان را نثار عمق کلامش می کنند، بی پروا.
و خوب می دانند که این میدان را خواهند داشت برای تخلیه فاضلاب روح های بیمارشان، به این رویه خو گرفته اند گویی.
دانشِ تاریخِ یک محقق را می کوبند و دانشِ نداشته ی آغشته به تحلیل های سطحی و ابلهانه ی خود را به سویش شلیک می کنند.
و من حیرت می کنم از این همه انسانیتی که به خرج می دهد مسعود بهنود و در پسِ این شگفتی توأم با عصبیتم می دانم که هدفی دارد از این همه تسامح.
انسان سازی می کند انگار در همین فضای پر آشوب. و امید دارد با این میدانی که می دهد به جولان این جاهلان، در امتداد زمان وادار می شوند به صبر و یک لحظه فکر. به تحمل و انسان بودن.
چرا که ناگفته تعداد کم شمارشان، نشان از انزوای این قوم دارد و در نهایتی از زمان ناچارند برای بقای خودشان هم که شده گفتگو را آغاز کنند با دنیایی که قهرو کینه اش را جذب و منتشر کرده اند یک عمر.
ناتوانی شان در گفتگو و بحث را آینه وار در دیدشان می آورد تا درمان شوند این روح های سیاه پر از خلاءِ انزوا و بیاموزند همزیستی با مردم را. اتحاد را تجربه کنند و خردورزی را از نزدیک لمس کنند.
و خطا نمی رود مسعود بهنود در این مسیر، که با تعادلی که در روحش موج می زند، گوناگونی رنگ ها را می شناسد و می شناساند.
Add comment 21 نوامبر, 2009
بدان
می رقصند
می خوانند
می خندند
بر گور هم نوعان تو
همان ها که در ربودن گوی سبقت قساوت،
از چلاندن هیچ جانی خم به ابروهای همایونی نیاوردند
خورد شدن استخوانی به فکر نبردشان
و مبهوت تلو تلو خوردن هیچ تنی در باد نگشتند
و حالا کسی حتا یادشان هم نمی افتد
ای حرام ترین نطفه
ما نیز چنین کردیم
و خواندیم با زبانی که نمی شناختیمش
و تنها درک مشترک مان «تحقیر اسلحه» بود
خشم در پاهایمان
دست ها در هوا
و روزی را منتظر بمان
که پایکوبی مان را ببینی
بر گورت
ای مضحک ترین ضحاک
که یادمان هم نخواهی آمد
دستان کوتاه ات، نارسا تر از همیشه خواهند بود
آن روزهایی که دیگر نیستی
و ما نیز همراه با تو انتظار می کشیم
روز رقصیدن را
روز خواندن و خندیدن را
و تا آن روزهای روشن
شعله امید نگاهبان ماست
که تاریخ از آن ماست
و ما بی شماریم
Add comment 17 نوامبر, 2009
محمود از تو می گویم
دلیلی نمی بینم که از دکتر محمود احمدی نژاد و تیمش تشکر نکنم
تمام لحظات این روزها در حال تشکر کردن بودم و با بقیه بحث می کردم که چرا انقدر عصبانی هستید. محمود رو عشقه!
و این احساس من دیروز به اوج خودش رسید وقتی که جمعیت ملیونی ما در آرومترین حالت ممکن از امام حسین تا آزادی رو فرش کرد.
وقتی که با مادرم پونصد متری خیابون آزادی انبوه جمعیت رو دیدیم و ذوق کردیم.
وقتی که دختر چادری با لبخند به دوستش می گفت: فکر نمی کردم ما انقدر زیادیم.
وقتی که دوست قدیمی پدرم بعد از سلام و احوال پرسی با هیجان گفت: انگار همه تازه هم دیگه رو پیدا کردن.
همه این ها رو مدیون تو هستیم محمود جان! تو و پروفسور مولانای عزیز و بقیه. واقعن نمی دونم چطور این کار رو کردید ولی گل کاشتید.
سال ها بود که دلمون لک زده بود برای یه جو اتحاد، یه کم معاشرت جمعی. نه که نبود توی این سالها، هنوز انقدر هم بی انصاف نیستیم دکتر. بود ولی انگار برای ما نبود. دیروز برای اولین بار خودم رو در دریای عظیمی دیدم که خود دریا هم مثل من، مثل تک تک قطرات این دریا و مثل تو و دوستای خوبت از ذوق و شگفتی این عظمت حیرت کرده بود. و این حیرت می ارزید به همه چیزایی که توی این سال ها نداشتیم.
حیرت ادامه داشت و بیشتر و بیشتر شد، تا وقتی که اون بسیجی مخلص گلوله های تفنگش رو با هیجان زیاد به سمت ما خالی کرد و چهار نفری که کنار من بودن با فریاد زمین افتادن. جدن اعتراف می کنم که همون موقع هم شگفت زده شدیم همگی منتها مشگل این بود که همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد، به خصوص اون لحظه ای که گلوله برادر بسیجی شقیقه هام رو می شکافت، در یک آن به نظرم اومد نکنه بیخودی داشتم ازت تشکر می کردم. نه اینکه اون حیرت جمعی ما توی راهپیمایی رو انکار کنم ها، نه! فقط به نظرم رسید نکنه تو ارزشش رو نداشتی؟ نه اون تشکرها و نه اون نفرین ها.
خوبیش اینه که الان کاملن مطمئن شدم که تو ارزش هیچی رو نداشتی دکتر
Add comment 17 ژوئن, 2009
آغامحمدخان، ژوکری قدرتمند
- شکار روباه
خیلی موقع ها پیش اومده در این سال ها که بر خلاف پیش داوری های مرسوم، با آثاری مواجه شدم که انتظارش رو نداشتم.
این اتفاق در مورد تئاتر چندین بار تکرار شده و تجربه دیدن شکار روباه یکی از آخریاشه.

تجربه متفاوتیه و مثل بقیه کارهای رفیعی، پر از نکته، طنز های تلخ و البته کشش نمایشیه. در ضمن شخصیت پردازیش واقعن عالیه.
بازی سیامک صفری در نقش آغا محمد خان یکی از قدرتمند ترین تیپ – شخصیت های تئاتری ای که تا حالا دیدم رو خلق کرده و طراحی لباس بسیار عجیب اش، میمیک و گریم فوق العاده اش و صدا سازی بسیار خوبی که کرده این مساله رو به خوبی تشدید کرده. قلو نیست اگر بگم قدرتمندی این کاراکترمنفی چیزی کم از ژوکر هیث لجر نداشت.

البته نمی تونم از بازی خیلی خوب سهیلا رضوی هم بگذرم و همینطور ستاره اسکندری که می تونست برای لحظاتی خاطره بد سریال های تلویزونی رو از ذهن آدم دور کنه. بطور کلی که بازی همه بازیگر ها واقعن خوب بود.

اما یکی دیگه از نقاط قوت کار طراحی صحنه فوق العاده ی این نمایش هست. یک صحنه مینیمال با کیفیت اجرای خوب و بی عیب که در عین رعایت نکات زیبایی شناسی خوب، بسیار کاربردی طراحی شده.

چیزی که خیلی جالب بود تلاش کارگردان در جدا شدن کار از یک نمایش تاریخیه و این کار رو به خوبی انجام داده.
طراحی صحنه، لباس ها و حتا گویش بازیگران (که گویش امروزی بود) مانعی می شن از اتصال مستقیم نمایشی که می بینیم به روایت اصلی و تاریخی اش. و این برای کسی مثل من که تاریخ خون نیستم فرصت خیلی خوبی برای فهم روایت ایجاد می کرد.

خلاصه که برید ببینید تا تموم نشده، به تجربه اش می ارزه
1 comment 12 مارس, 2009
ما و دنیا
1.
اوباما دیروزسوگند یاد کرد. دنیا او را می دید و با شوق اتفاقات را دنبال می کرد و” دنیــــا” یعنی چیزی بیشتر از توهم ما از “چندنفر خارجی”. دنیایی به او امید بسته، دنیایی غیر از “حماس ” و”حزب الله همیشه پیروز” و”ما”. “ما”یی که دنیایمان خیلی کوچک است، جهان از دید “ما” واژه ای دم دستی و معمولی است. کره زمین در ایدولوژی “ما” از طالبی 2 سانتیمتر بزرگتر است و اهمیت مردم آن از دانه های سماق توی چلوکباب نایب کمتر. ءما سال هاست در جزیره ی مان ایستاده ایم و برای عده ای دیگرنه تنها آرزوی مرگ می کنیم، جایزه هم تعیین می کنیم. و این جزیره موهوم مدت هاست که از تمام آن طالبی و سماق ها طرد شده و ما به روی خودمان هم نمی آوریم. چون ما درس ایستادگی آموخته ایم، ما زیر بار هیچ ظلمی نمی رویم، ما به زور هم که شده نمی گذاریم کسی زیر بار ظلم برود، حتا اگربدنش با خمپاره 40 تکه شود. ما به همراه حماس و حزب الله عمیقن خوشحالیم که “مقاومت” غـــزه “پیروز” شده، ما روی جنازه 1200 نفر انسان لبخند پیروزی می زنیم، پیام تبریک تلفنی می فرستیم و از این “پیروزی” خدا را شاکریم.
2.
چه اهمیت دارد که فردی سیاهپوست در آن ملک شیطان به ریاست جمهوری رسیده، این هم یک بازی است و برای خوشحال کردن احمق هاست. ما با شعورتر از آن هستیم که فریب بخوریم. ما دست های پشت پرده را به وضوح می بینیم. ما به چیزهای مهمتری فکر می کنیم، به رهایی ملت ها از زیر استعمار… به کاسه های زیر نیم کاسه!
و بر حسب اتفاق حتا، به این فکر نمی کنیم که دنیا با چه سرعتی تغییر می کند، دنیا جور دیگر می شود. دنیا اگر زمانی اشتباه می کند، پای آن اشتباه می ایستد، هزینه می دهد و از تکرار اشتباه جلوگیری می کند، این ظرفیت دنیا است. “مــــا” کجای این دنیا ایستاده ایم؟الان فردی به نمایندگی ملتی انتخاب شده که به گفته خودش، در زمان پدر او، هم نژادانش حق غذا خوردن در یک رستوران آمریکایی را نداشته است. فردی از زیر بار “ظلمی” رسته است، نژادی از زیر بار ظلم بیرون آمده است. سهم و فهم ما از این اتفاق چقدر است؟ اتفاقی که سال هاست آرزوی آنرا به رخ همگان می کشیم.
امروز (یکروز بعد از مراسم تحلیف اوباما) در اخبار جزیره ما حتا گوشه ای از این “اتفاق” را نشان نمی دهند، تا نکند خدای ناکرده، گوش شیطان بزرگ ناشنوا، یکنفر در گوشه ای به اندک حس مشترکی با دنیای پیرامون دست یابد. اگر هم خبری هست آکنده از تمسخر، دروغ و توهم توطئه است.
3.
اوباما وعده تغییر داده است. در سخنرانی 20 دقیقه ای اش صحبت از دوستی کرد و اتحاد. مردمش را فراخواند به کاری سخت برای رویارویی با مشکلات و مردم دنیا را به دوستی دعوت کرد. و ما هنوز بر جوی خونی که از غزه جاری است ایستاده ایم، شعار می دهیم و لبخند می زنیم.
2 comments 21 ژانویه, 2009
رنگ ها
غبار هيچگاه فرو نمي نشيند،
گويي لايه اي خاكستري بر همه چيز نشسته است.
از غبار كه رد مي شوي
داستان ديگري است،
از ماشين ها،
ساختمان ها
و آدم هاي خاكستري.
چيزي كم است،
در هر خيابان،
هر پنجره،
هرنگاه.
رنگ ها كه پاشيده مي شوند،
خاكستري ها معنا مي گيرند و آدم ها هم،
و روياها هم.
حضور رنگ ها آغاز تغيير است،
كه تكثير مي شود و شادي مي آفريند.
شاد زيستن، صلح را به ارمغان مي آورد.
حتي براي چند لحظه گذرا.
Add comment 15 ژانویه, 2009
اژدها
تو اینجایی،
با آرامشی که در آن آرمیده ای.
حس ها را،
هر لحظه می شماریم،
یک به یک،
گفتگوها کلمه ای.
…و این اژدهای درون توست در پرواز،
بتاب و رژه ی تاریکی را در هم کوب.
اژدهای من، اژدهای من… پرواز: تو را سزاست.
اوج بی ما در افلاک پاره ابری بی هدف، تنها، بی ماست.
پرواز کن و اوج را با معنای ما در هم آمیز…
در هم آمیز.
2 comments 17 نوامبر, 2006



