نوشتههای دستهبندی شده در ‘ایده ها’
رنگ ها
غبار هيچگاه فرو نمي نشيند،
گويي لايه اي خاكستري بر همه چيز نشسته است.
از غبار كه رد مي شوي
داستان ديگري است،
از ماشين ها،
ساختمان ها
و آدم هاي خاكستري.
چيزي كم است،
در هر خيابان،
هر پنجره،
هرنگاه.
رنگ ها كه پاشيده مي شوند،
خاكستري ها معنا مي گيرند و آدم ها هم،
و روياها هم.
حضور رنگ ها آغاز تغيير است،
كه تكثير مي شود و شادي مي آفريند.
شاد زيستن، صلح را به ارمغان مي آورد.
حتي براي چند لحظه گذرا.
اژدها
تو اینجایی،
با آرامشی که در آن آرمیده ای.
حس ها را،
هر لحظه می شماریم،
یک به یک،
گفتگوها کلمه ای.
…و این اژدهای درون توست در پرواز،
بتاب و رژه ی تاریکی را در هم کوب.
اژدهای من، اژدهای من… پرواز: تو را سزاست.
اوج بی ما در افلاک پاره ابری بی هدف، تنها، بی ماست.
پرواز کن و اوج را با معنای ما در هم آمیز…
در هم آمیز.
اميد، وار و چند لحظه از امروز
بی خود، بی نگاهی
بی تو، بی چراغی
ما نيستيم، بی حضوری
بی + بی + بی …
آيينه ها به سراغ رخوت خود نرفته اند!
و بي، معنای عاشقانه با تو بودن من است
آنگاه که رسيدنت با طراوت هر لحظه دمادم است.
:>
اثلنش هم، گياه را بنمای… سبز/آرام.
از نور متمايل شده ام
از ماه مترادف شده ام
از کوه متصاعد شده ام
از مرگ متناقض شده ام
از تو (حتا از دور)
متساوی ، يکسان، همگون
بالا، بی خود، دريا
شده ام.
:>
دم در خليج، عصر، با هويج و خاطره ی آنی
صدای sms اومد، دستم رو بردم موز رو برداشتم، هر کار می کردم send نمی شد.
نمی دونم آنتن داشت ها… خوب شد قبل از اینکه کاملن له بشه رفت.
مردمک چشمم بد جور می سوخت، یه تیزی بدی به خوردش رفته بود.
دیگه امیدی به برگشتن پلیس های تو جاده هم نداشتم.. داشتم هم دیگه فایده ای نداشت،
یه پلیس دو بعدی رو چی کارش می شد کرد، تازه نباید هم بفهمن وگرنه حتمن خیلی ناراحت می شن.
خوبه که هنوز نمی دونن.. می دونستن می شدن مثل من. (؟)
هوا سنگین می شد کم کم… یادم نمونده که ماه رمضون داشت می رفت یا می اومد.
غلظت خونم انقدر زیاد بود که دریچه آوورتم رو نبنده.. خوب شده بود تازگی ها، بسته نمی شد
ولی باز هم نمی شد. اینطوری بهتره خب. آدم دیگه تکلیفش رو می دونه.
زردی های هالووین که تموم شن کار خاصی ندارم، پایه ات ام همه جوره…
مخصوصن که انگشتام هم تازگی ها جوونه زدن، نمی دونی چقدر دوستشون دارم.
صب به صب با صدای خنده شون پا می شم، دوباره می شینم،…؛ می خوابم اصلن.
:>
…؟residim o residim…
کوچک شده ام
کودک شده ام
جز تو هیچ نمی خواهم… .
می دانم!
کودک شده ام
کوچک شده ام.
بارش در کثرت وجود، در کثرت عبور
چون هميشه،
با تو بودن، با تو بودن…
لحظه هايی که سيال اند
لحظه هايی که می مانند، بی مانند!
:>
زخم های آبي، يا رسيدن ب د و ن رسيدن
آسمان آبی را ببين،
تيغ می بارد.
دست توست در دستم،
عشق می بارد.
آسمان آبی را ببين،
تيغ می بارد.
تو اينجا نشسته اي،
برف می بارد.
آسمان آبی را ببين،
تيغ می بارد.
تکه ای از دست من هنوز،
تيغ ها تيز می بارند.
آسمان آبی را ببين،
درد می بارد.
چشمان زيبايت را ببند،
بوی باران بهاری است که می بارد.
آسمان آبی را…
دوست دارم.
:>
گفتن، راهی برای شکفتن..
می روم، می آيم.. تويی در کنار، تويی بی شمار..
صبح که آفتاب روح شب را ادامه بود و سپيد،
راههای تنيده قلبم بی حضور تو، دايره بسته ای بودند،
بی شکيب، در سقوط، بی فراز.
تو بودی و اين کافی بود، کافی و آفتابی..
.. يه چيزی تو حافظ هست، يه چيزی که با وجود کليشه بودن قضيه باعث نمی شه که از فال دم سال تحويل لذت نبرم..
گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان نام و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهر بار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوي زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نيست وگرنه خورشيد
همچنان در عمل معدن و کان است که بود
کشته غمزه خود را به زيارت درياب
زانکه بيچاره همان دل نگران است که بود
رنگ خون دل ما را که نهان ميداري
همچنان در لب لعل تو عيان است که بود
زلف هندوي تو گفتم که دگر ره نزند
سال ها رفت و بدان سيرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابه چشم
که برين چشمه همان آب روان است که بود
ممنونم حافظ، سال نو تو هم مبارک
:>